High potential
Part 8:
ران_ صبح بخیر خانم پرایس!
ران هایتانی بود. با کت و شلوار سورمهای و خط های نازک نقرهای رنگ، یک پالتوی سورمهای، و انواع نکته هایی که "پول" رو به رخ بقیه میکشید. مثل، ساعت برندش، کفش های رسمی لوبوتانش، و ماشین مرسدس بنز مشکیش که بهش تکیه داده بود. آیوی با دیدن ران، اخم ریزی کرد و کمی کلافه، چند قدم به ران نزدیک شد.
آیوی_ بله... صبح شماهم بخیر، آقای هایتانی.
ران با لبخند بزرگی، در شاگرد رو برای آیوی باز کرد و به داخل ماشین اشاره کرد.
ران_ افتخار میدین؟
آیوی اول به داخل ماشین نگاه کرد و بعد، به لبخند ران. همون لبخندی که همیشه با دیدنش، مورمورش میشد. نمیدونست چرا اما، یه حسی بهش میگفت بهتره سوار ماشین نشه؛ حسی مثل غریزه.
آیوی لبخند مصنوعیای زد و سرش رو به نشونهی احترام، کمی خم کرد.
آیوی_ ازتون ممنونم اما پیاده راحتترم.
با صدای خندهی ران، آیوی متعجب صاف ایستاد و به ران نگاه کرد و با دیدن خندهی ران، کمی شوکه شد.
پس بلده واقعا بخنده.
ران، نگاهش به صورت خیرهی آیوی افتاد و سریع خودش رو جمع و جور کرد و خندهاش رو به لبخند تبدیل کرد.
ران_ نمیخواد اینقدر رسمی باشید! بهتره روز اول رو من همراهیتون کنم.
ران دوباره به داخل ماشین اشاره کرد و آروم گفت:
ران_ ما دشمن های زیادی داریم.
آیوی بخاطر لحن آروم ران، کمی یخ زد. آب دهانش رو قورت داد و به داخل ماشین رفت. ران لبخندی پر از رضایت، در ماشین رو بست و از جلوی ماشین رد شد و سمت راننده نشست. ران کمربندش رو بست، ماشین رو روشن کرد و به دو لیوان بیرونبر بین خودش و آیوی اشاره کرد.
ران_ یکیش برای شماست، خانم پرایس!
آیوی درحالی که داشت کمربندش رو میبست، نگاهی به لیوانها انداخت و با حس تردیدی که تلاش میکرد مخفی کنه، یکی از لیوان ها رو برداشت. ران فرمون رو چرخوند و ماشین رو به حرکت درآورد.
-------------
پایان پارت هشتم🍸
ران_ صبح بخیر خانم پرایس!
ران هایتانی بود. با کت و شلوار سورمهای و خط های نازک نقرهای رنگ، یک پالتوی سورمهای، و انواع نکته هایی که "پول" رو به رخ بقیه میکشید. مثل، ساعت برندش، کفش های رسمی لوبوتانش، و ماشین مرسدس بنز مشکیش که بهش تکیه داده بود. آیوی با دیدن ران، اخم ریزی کرد و کمی کلافه، چند قدم به ران نزدیک شد.
آیوی_ بله... صبح شماهم بخیر، آقای هایتانی.
ران با لبخند بزرگی، در شاگرد رو برای آیوی باز کرد و به داخل ماشین اشاره کرد.
ران_ افتخار میدین؟
آیوی اول به داخل ماشین نگاه کرد و بعد، به لبخند ران. همون لبخندی که همیشه با دیدنش، مورمورش میشد. نمیدونست چرا اما، یه حسی بهش میگفت بهتره سوار ماشین نشه؛ حسی مثل غریزه.
آیوی لبخند مصنوعیای زد و سرش رو به نشونهی احترام، کمی خم کرد.
آیوی_ ازتون ممنونم اما پیاده راحتترم.
با صدای خندهی ران، آیوی متعجب صاف ایستاد و به ران نگاه کرد و با دیدن خندهی ران، کمی شوکه شد.
پس بلده واقعا بخنده.
ران، نگاهش به صورت خیرهی آیوی افتاد و سریع خودش رو جمع و جور کرد و خندهاش رو به لبخند تبدیل کرد.
ران_ نمیخواد اینقدر رسمی باشید! بهتره روز اول رو من همراهیتون کنم.
ران دوباره به داخل ماشین اشاره کرد و آروم گفت:
ران_ ما دشمن های زیادی داریم.
آیوی بخاطر لحن آروم ران، کمی یخ زد. آب دهانش رو قورت داد و به داخل ماشین رفت. ران لبخندی پر از رضایت، در ماشین رو بست و از جلوی ماشین رد شد و سمت راننده نشست. ران کمربندش رو بست، ماشین رو روشن کرد و به دو لیوان بیرونبر بین خودش و آیوی اشاره کرد.
ران_ یکیش برای شماست، خانم پرایس!
آیوی درحالی که داشت کمربندش رو میبست، نگاهی به لیوانها انداخت و با حس تردیدی که تلاش میکرد مخفی کنه، یکی از لیوان ها رو برداشت. ران فرمون رو چرخوند و ماشین رو به حرکت درآورد.
-------------
پایان پارت هشتم🍸
- ۱.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط